
. و خاطراتم را کشتم خاطرات عشقی مرده
قلبم را دفن کردم در کویری دوردست
وخاطرات از ذهن آشفته من می گذشتند
خاطرات عشقی نافرجام
عشقی که از شروع تا پایانش شکست بود
زبانی که دیر به چرخش در آمد
لبی که بوسه ای تقدیم نکرد
پاهایی که در همگام شدن تعلل کرد
گوشی که به خواب عمیق رفته بود
چشمهایی که خود نگریست و اشکی ندید!!!
خود خواهی همه را به طرف خود کشانده بود
آری . . . خودخواهی بود که قلبم را کشت
و آسما ن شهرم را خاکستری کرد . .
نظرات شما عزیزان:
نجمه 
ساعت22:01---12 مهر 1391
به ما دروغ می گفتند: دردها را بزرگ که شوید فراموش می کنید. درست این است: زندگی، آنقدر درد دارد که از درد نو،درد کهنه فراموش می شود...
|