
گویی به پایان همه چیز رسیده ام ،
تا مرز عدم چند گامی بیش نمانده است
می دانم که پشت سرم هیچ چیز، هیچ کس نیست
که وسوسه دیدارش رویم را به سوی دنیا بر گرداند
در این دنیا رنگ های بسیار، آدم های بسیار، کتاب های بسیار
و جاهای بسیار دیده ام و رفته ام و اکنون مردی را می مانم که
از نمایشگاه بزرگی که همه جایش را گشته و
همه چیزش را دیده بر می گردد
اما نمی دانم به کجا برگردم؟
این است آنچه مرا می ترساند!
نظرات شما عزیزان:
|