
با نفسی عمیق سینه مالا مال از غم می شود
شروع بازیِ ، غم و تن اینگونه است
گمان کردم گر غم را در سینه حبس کنم
پیروزی بر غم از آن من باش
بی خبر از تلاش غم برای ابراز وجود خود
پس غفلت کردم . .
و غم به نا گه در تفکرم رسوخ کرد
یک سر گیجه آنی . . .
سستی تمام وجودم را گرفت
خویش را دیدم بازیچه دستان غم
سینه ام را با یک آه از حسرت پر کردم
که دگر چه سود . .
غم تمام وجودم را فرا گرفته . . .
این است تفنّنی مرگبار
نظرات شما عزیزان:
|