
دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و ناراحت میشدم...
از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم...
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
دلم می خواست "بنل" را پیدا کنم...
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم...
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !
دلم برای کودکیم تنگ شده ...
نمیدانم چه شد....
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
نظرات شما عزیزان:
arezu 
ساعت11:17---28 مهر 1391
delam baraye koodakiam tang ast...
ghahr mikardim ta ghiamat...
va lahzeei baad ghiamat mishod
bye
|