
کاش شبی بیایی و نام مرا صدا کنی
تا دل بی کس مرا عاشق و مبتلا کنی
کاش بیایی و سرت باز به شانه ام نهی
مرهم زخم من شوی درد مرا دوا کنی
باز به شوق وصل خود واله و بی خودم کنی
جان به لب رسیده را از تن من رها کنی
چشم به خون نشسته ام منتظر تو مانده تا
خاک رهت بیاوری سرمه ی چشم ما کنی
رفتی و کاخ آرزو گشته چونان خرابه ای
باز بیا که در دلم کاخ دگر بنا کنی
عاشق تو شدن خطا گفتی و رفتی از برم
بهر دل شکسته ام کاش تو این خطا کنی
فکر و خیال خام ((پيمان))بود که تو شبی
داغ لبت به بوسه ای با لبش آشنا کنی
نظرات شما عزیزان:
|