روي نيمكت تنهاييم نشستم و به ياد اوردم تمام لحظه هاي با تو
بودن را از طلوع اشنايي تا غروب روز جدايي
و افسوس كنان گريستم رهگذران از كنارم گذشتند
انها نير مثل تو به اشكهايم خنديدند .. !!
يكي ميگفت طفلكي تنهاست ..!!راست ميگفت كه من تنهايم
چون تو در كنارم بودي ولي فكرت بدنبال ديگري واين خود تنهايست
تمام هستي ام را فدايت كردم اما با غرور گفتي تنها تو نيستي ...!!
و بر روي ان نيمكت تنهاي تنها گريستم. رهگذران هيچ يك
لحظه اي درنگ نكردند . خيره به اسمان نگريستم تنها اسمان بود .
كه مرا در غم از دست دادنت همراهي ميكرد. اشكهايم ميان قطره هاي
باران گم شد و تو لبخندي بر لب نشاندي و گفتي تو هميشه با اشكهايت
در پي فريب دادن من بودي ..خنديدم گفتي ميخواهي مرا به تمسخر بگيري؟
محبت كردم پس زدي و گفتي ميخواهي وابسته ام كني . كمكت كردم گفتي
نيازي به ترحم نداري..!!وباز گريستم وتو گفتي فريبم نده.. و من اكنون
به ياد تو ميخواهم اسمان را فريب دهم رهگذران را بيازارم همانند توكه...
همانند تو كه فريبم دادي و روز اول گفتي عاشقت ميمانم وهزاران بار مرا ازردي...
اشكهايت بر لبه پرتگاه پلكت ايستاده اند و تو مجبوري لبخند بزني.....
سخت تر از اين سراغ داري ...؟؟!!!
نظرات شما عزیزان:
رامین ☂شب بارانی☂ 
ساعت20:44---2 آبان 1391
|